تبليغاتX
بر فاک رفته . . . . . . قسمت آخر
 قسمت سی و یکم

آنکه دلش از گناهش به تنگ آمد ،

آمرزیده خواهد شد ،

اگرچه آمرزش نخواهد.


محمد (ص)


------------------

-------به یاد مرجان------

------عاشق ترین معشوق------

--------------------


دلم از گناه و ثواب به تنگ آمده

دلم از همه چیز به تنگ آمده

بیامرز


|+| نوشته شده توسط خود خودم در چهارشنبه ششم آبان 1388  |
 قسمت سی امممممم
می ترسم

از دوست داشتن مترسم

از دوست داشته شدن می ترسم

خیانت می کنم من تا زنده بمانم

از زنده ماندنم می ترسم

از خیانت می ترسم

خیانت می کنم من تا زنده بمانم

اینجا برای رسیدن

راهی بجز رفتن نیست

فقط می روم اما کجا نمی دونم

مهم هم نیست

باید رفت

از ماندن می ترسم

از گندیدن و تباه شدن می ترسم

از رفتن می ترسم

از شناخته هام می ترسم

از چشمام می ترسم

از دیدن می ترسم

از دوست داشتن

از عشق

می ترسم

من از من می ترسم

من از خدایی که در همین نزدیکی هاست می ترسم

از پافشاری تو بر عقایدت می ترسم

از خیانت می ترسم

هیچ اگر سایه پذیرد

منم آن سایه ی هیچ

من از سایه هم می ترسم

من از هیچ می ترسم . . .

|+| نوشته شده توسط خود خودم در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388  |
 قسمت بیست و نه



ز دین ریا بی نیازم

بنازم

به کفری که از مذهبم می تراود



|+| نوشته شده توسط خود خودم در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388  |
 قسمت بیست و هشت
دیشب از نیمه گذشته بود

به اندازه ی شبای ماه رمضونه که نیست

دلم برای صدای خش خش جاروی رفتگر کوچه مون تنگ شد

دل من هنوز زنده س


|+| نوشته شده توسط خود خودم در جمعه ششم شهریور 1388  |
 قسمت بیست و هفت

کور سویی ز چراغی رنجور

قصه پرداز شب ظلمانی است

نفسم می گیرد

که هوا هم اینجا زندانی است

هر چه با من اینجاست

رنگ رخ باخته است

آفتابی هرگز گوشه ی چشمی هم

بر فراموشی این دخمه نینداخته است

ارغوان

این چه رازی است که هر بار بهار با عزای دل ما می آید

که زمین هر سال از خون پرستوها رنگین است

وین چنین بر جگر سوختگان داغ بر داغ می افزاید

ارغوان

پنجه خونین زمین

دامن صبح بگیر

و ز سواران خرامنده ی خورشید بپرس

کی بر این دره غم می گذرند

ارغوان

خوشه ی خون

ارغوان

شاخه ی همخون جدا مانده ی من

|+| نوشته شده توسط خود خودم در دوشنبه دوم شهریور 1388  |
 قسمت بیست و شش


درباره این واقعیت هیچ اختلاف نظری وجود ندارد که هیتلر و هم مشربانش (درست مثل لنین و دار و دسته ی انقلابیش) نه مقاصد ویرانگر خود را برای محدود کردن آزادی گروه انبوهی از مردم ، و نه عزم متعصبانه خود را برای رسیدن به اهداف خود به هر قیمتی ، پنهان کردند.

اگر آنها با بی اعتنایی ، دودلی و ضعفی غیر قابل بخشش مواجه نشده بودند ، شاید مهار می شدند.

تحمل ، حتی اگر با اصیل ترین هدف ها نیز توجیه شود ، هرگز نباید به معنای تحمل تعصب ، و تحمل کسانی باشد که آزادی یا حق زندگی هر کس دیگری را محدود کنند.


بخشی از روح پراگ

نوشته ی ایوان کلیما نویسنده ی چک

که تا همین چند سال پیش آثارش در مملکت خودش هم حق انتشار نداشت !

|+| نوشته شده توسط خود خودم در شنبه بیستم تیر 1388  |
 فاجعه




مبارکت


آزادی


ندا





|+| نوشته شده توسط خود خودم در شنبه ششم تیر 1388  |
 قسمت بیست و پنج



یا علی گفتیم و عشق


تمام شد


|+| نوشته شده توسط خود خودم در یکشنبه دهم خرداد 1388  |
 قسمت 24

گفتی می خوام بمیرم

گفتم فکر خوبیه . چطوری؟

گفتی با قرص

گفتم قرتی بازی در نیار بابا این مدلا دخترونس. مردونه بمیر

گفتی نه اینجوری بهتره کثافت کاریش کمتره

گفتم خوب هر جور طلبه ای. ولی همشو یه جا نخور بالا میاری هم نمیمیری هم کثافت کاری راه می افته. یه جورایی دو تا ضد حال رو با هم میخوری. گفتی باشه

چند لحظه ساکت شدی. یه صدای قورت دادن آب شنیدم. دلم ریخت.

با خنده گفتم خوردی؟

گفتی آره نصفشونو حدودا ۱۵ تا

ضربان قلبم رفت بالا خیلی بالا. نمی تونستم حرف بزنم. باهانه آوردم گفتم خودم تا چند لحظه دیگه می زنگمت. باورم نمی شد. خودمو جمع وجور کردم و بهت زنگ زدم.

گفتی بقیشم خوردم.

گفتم نوش جونت عمو سلام منم به همه برسون. ولی قرار نبود تک خوری کنی ها

گفتی دیگه نمی تونستم

تو دلم آشوب بود ولی خوشحال هم بودم

گفتم خوبی الان؟

گفتی بدک نیستم یه کمی خوابم گرفته

گفتم بخواب.

خوابیدی

چرا هنوز زنده ای؟حق داری بمیری. منم جای تو بودم میمردم. باید بمیری. موندی برا چی؟ مخم داره می ترکه.

دیگه نمیتونم.

|+| نوشته شده توسط خود خودم در شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1388  |
 قسمت 23

رستم من از خوف و رجاء

عشق از کجا خوف از کجا ؟

ای خاک بر شرم و حیا 

ای خاک بر شرم و حیا  

ای خاک بر شرم و حیا . . .

-----------------------------------------------------------------------------------------------------------

کلمه اول rastam درسته یه وقت rostam نخونیدش

|+| نوشته شده توسط خود خودم در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388  |
 
 
بالا